تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


خسته ام..........  

خیره نشسته اممن خیره نشسته ام …
من خیره نشسته ام به نام تو…
من اينجا آتش گرفته ام
و تو خیره به غبارهاي بلند شده از خاکسترم خیره شده اي..
سکوت کرده اي..
با خودت می گویی: خیالی نیست.. می سوزد و می رود و ..
نمی دانی چه دردی دارد اين سوختن..
نمی دانی..
و باز هم نمی دانی..
نمی دانی که همه را بیرون کرده ام جز تو.. فقط تو مانده اي..
دیرم شده اما باز چشم به راه تو مانده ام.. چشم به جاده سفید و..
می دانم که نمی شود اين دم رفتن دوباره ببینمت..
خسته ام ..
و تو اندازه اين خ

ادامه مطلب  

بوسه  

حالا بیا که بوسه به ما مزه میدهد
لب بر لب و صدا به صدامزه میدهد
حالا که مثل شانه به زلفت نشسته ام
اين بوسه هاي غرق صفامزه میدهد
در بارگاه سبز خدايان عاشقی
اينهابدون چون و چرا مزه میدهد
ازانبساط روشن شبهاي آسمان
تا خلوتی بنام خفا مزه میدهد
وقتی که درحلاوت قلبم نشسته اي
شیرینی شروع خدا مزه میدهد
لب بر لب و نفس به نفس مثل اين غزل
اين لحظه هاي با تو رها مز ه میدهد

ادامه مطلب  

چه اهمیتی داره اصن؟  

میدونین؟ یه لحظه خودمو گذاشتم جاي کسی که من رو نمیشناسه و اومده نشسته داره پست هام رو میخونه! بعد دیدم احتمالا فکر میکنه من یه 20-30 تا دوس پسر دارم! کلا خیلی عقده اي ام! یا مشکل روانی اي، چیزی دارم! بعد دیدم خب! فکر کنه! حاضر نیستم اين حجم از بی سانسور نوشتنِ اينجام رو از دست بدم! 

ادامه مطلب  

چه اهمیتی داره اصن؟  

میدونین؟ یه لحظه خودمو گذاشتم جاي کسی که من رو نمیشناسه و اومده نشسته داره پست هام رو میخونه! بعد دیدم احتمالا فکر میکنه من یه 20-30 تا دوس پسر دارم! کلا خیلی عقده اي ام! یا مشکل روانی اي، چیزی دارم! بعد دیدم خب! فکر کنه! حاضر نیستم اين حجم از بی سانسور نوشتنِ اينجام رو از دست بدم! 

ادامه مطلب  

آتشنشان...  

چقدر سخت میگذره اين لحظات
چقدر دلم پره
چقدر دلم گریه میخواد...
دوست دارم بشینم جلوی تلویزیون و گریه کنم...
متاسفانه مهدی نشسته :|
و دریغ از یِ جو......الله اکبر
برگشته میگه داری گریه میکنی؟ خب من به اين بشر چی بگم؟ اه
خداروشکر که دارن پیدا میشن...
خدايا واقعا شکرت
:(
#قرآنی_کِ_سالم_بود

ادامه مطلب  

 

خودمم نمی دونم چطور اما تمام مدت نشسته بودم و فکر می کردم" بايد پا شم برم درس بخونم. بايد درس بخونم. بايد درس بخونم."
تا اينکه شب شد و خوابیدم. و درس هم نخوندم. امروزم همینه یحتمل. نمی دونم چطور حوصله م سر نرفت و حتی نت گردیم نکردم. از من بعیده.

ادامه مطلب  

117  

هووووراااا :)
من اومدم بلاخره با اندکی تاخیر ؛
مدارس و دانشگاه ها فردا تعطیل میباشند و از شانس خوب من 
بنده فردا اصلاً کلاس ندارم #لب_خند
برف میباره و در حد چند سانتی نشسته و 
فردا از اون روزهاست که بیدار شم و برم پشت پنجره و 
ذوق کنم از اينکه همه جا سفید شده ‌.‌‌‌.
و اينکه کتاب میخونم از نوعِ #بیشعوری :)
توصیه میشود شما نیز مطالعه فرمايید ..
شب_بخیر
 

ادامه مطلب  

 

گاهی‌ همین کافه‌هاي شلوغ و پر سر و صدا آدم‌ها را در خودشان حبس می‌‌کنند. پشتِ یک میزِ گردِ کوچک نشسته اي، قهوت ‌ات سرد شده و از پشت یک کتاب که حتی یک سطرش را هم نخوانده اي، هی‌ به درِ کافه نگاه می‌‌کنی‌. به درِ کافه‌اي خیره شده‌اي که خودت بهتر از هر کسی‌ می‌‌دانی باز و بسته شدنِ مکرّرش تغییری در حالِ تو نمی‌‌دهد. می‌‌دانی کسی‌ که انتظارش را می‌‌کشی‌ از آن در وارد نخواهد شد. می‌‌دانی هیچکدام از آدم‌هايی‌ که با سلامی‌ کشیده و بلند

ادامه مطلب  

 

گاهی‌ همین کافه‌هاي شلوغ و پر سر و صدا آدم‌ها را در خودشان حبس می‌‌کنند. پشتِ یک میزِ گردِ کوچک نشسته اي، قهوت ‌ات سرد شده و از پشت یک کتاب که حتی یک سطرش را هم نخوانده اي، هی‌ به درِ کافه نگاه می‌‌کنی‌. به درِ کافه‌اي خیره شده‌اي که خودت بهتر از هر کسی‌ می‌‌دانی باز و بسته شدنِ مکرّرش تغییری در حالِ تو نمی‌‌دهد. می‌‌دانی کسی‌ که انتظارش را می‌‌کشی‌ از آن در وارد نخواهد شد. می‌‌دانی هیچکدام از آدم‌هايی‌ که با سلامی‌ کشیده و بلند

ادامه مطلب  

هی بغض لعنتی  

در من بوی‌ دارچیندر تو عطر بهار نارنجبیا دست در دست همقدم بزنیمكوچه‌هاي‌ پايتخت را...
#جمال_ثریا
 
چه جالب بود... 
در حالی پاروی پا  انداخته ام و منتظرم بیايند تکلیفم را روشن کنند ونمیايند براي آنکه غمگین نشوم و از کوره در نروم نشسته ام و قطعه هاي ادبی میخوانم مگر چاره دیگری هم دارم 
لوبیا کوچولو لطفا خوب باش.... 
و در همه ناملايمات و سختیها مقاومت کن 
ممنونم که هستی و تمام تلاشت رو داری میکنی 
 

ادامه مطلب  

هی بغض لعنتی  

در من بوی‌ دارچیندر تو عطر بهار نارنجبیا دست در دست همقدم بزنیمكوچه‌هاي‌ پايتخت را...
#جمال_ثریا
 
چه جالب بود... 
در حالی پاروی پا  انداخته ام و منتظرم بیايند تکلیفم را روشن کنند ونمیايند براي آنکه غمگین نشوم و از کوره در نروم نشسته ام و قطعه هاي ادبی میخوانم مگر چاره دیگری هم دارم 
لوبیا کوچولو لطفا خوب باش.... 
و در همه ناملايمات و سختیها مقاومت کن 
ممنونم که هستی و تمام تلاشت رو داری میکنی 
 

ادامه مطلب  

گناهان فرو می ریزند...  

ابوعثمان مى گوید: من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم ، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد همه برگهايش فرو ریخت . آنگاه به من گفت : نمى پرسى چرا چنین كردم ؟
گفتم : چرا اين كار را كردى ؟
در پاسخ گفت :یك وقت زیر درختى در محضر پیامبر (ص) نشسته بودم ، حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد تمام برگهايش فرو ریخت . سپس فرمود:سلمان ! سۆ ال نكردى چرا اين كار را انجام دادم ؟
گفتم : منظورتان از اين كار چه بود؟
فرمود: وقتى كه مسلمان وضویش را به خوبى گرفت ، سپس نمازه

ادامه مطلب  

یک دختر خیلی خیلی غمگین!  

 
دخترک نشسته بود روی صندلی بغل دستم. من زل زده بودم به سمت مخالف- جايی که قطار مترو را به من می‌رساند. چند لحظه نگذشته بود که  نگاهش افتاد به روبرو. در لاين روبرو دوستش نشسته بود. اول دست تکان دادند و بعد شروع کردند به پانتومیم بازی. ادا اصول در می آوردند و مسافران ايستاده در ايستگاه نگاهش می‌کردند.آنها حکم دیوانه ها را داشتند. بعدتر زنی آمد و درست ايستاد وسط آنها. هیچ کدام از صندلی بلند نشدند بلکه بدنشان را کج کردند و سرهايشان را خم. تا رسیدن

ادامه مطلب  

45  

بازم شب شد و من خوابم نمیاد...
امروز روز پرماجرايی بود واسم
اولا از همه بگم که کارت ملی و دانشجویی و متروم گم شده
خیلی اعصابم خورده
خیییییییییییلی :(
اصلا ترجیح میدم زیاد راجبش حرف نزنم
اتفاق دوم اينه که دیشب خواب دیدم خواهرم یه دختر ناز کوچولو داره که اسمش فاطمه اس
واسم جالبه که تو ايام فاطمیه هم هستیم
اين بچه در تمام طول خوابم بغلم بود و من قربون صدقه اش میرفتم
اينقدر دوسش داشتم که حد نداشت
وقتی از خواب پا شدم باورنم نمی شد خواب بوده و همچین ب

ادامه مطلب  

 

شب ها تا نصف شب پاي بازی ست...
صبح ها هم به زور سر و صداي من دیر بیدار میشود... نباشم هم که لابد راحت است تا ظهر...
امروز صبح به زور که بیدار شد بعد هم تا ظهر نشسته پاي بازی...
توی اين شرايط!!!
من شب ها هم به زور میخوابم...
چه طور تمرکز دارد براي بازی...
موهايم را سفید کرد اين روزها و گره خوردگی کار...
اينقدر بی خیال اخر...
اينها عصبانیت ندارد ايا؟
امروز صبح انقدر حالم بد بود و عصبی که هیچ چیزی متوجه نمیشدم..
میگویند گیر ندهید...
غر نزنید...
تباه میشویم خب...
پدر

ادامه مطلب  

 

شب ها تا نصف شب پاي بازی ست...
صبح ها هم به زور سر و صداي من دیر بیدار میشود... نباشم هم که لابد راحت است تا ظهر...
امروز صبح به زور که بیدار شد بعد هم تا ظهر نشسته پاي بازی...
توی اين شرايط!!!
من شب ها هم به زور میخوابم...
چه طور تمرکز دارد براي بازی...
موهايم را سفید کرد اين روزها و گره خوردگی کار...
اينقدر بی خیال اخر...
اينها عصبانیت ندارد ايا؟
امروز صبح انقدر حالم بد بود و عصبی که هیچ چیزی متوجه نمیشدم..
میگویند گیر ندهید...
غر نزنید...
تباه میشویم خب...
پدر

ادامه مطلب  

شبیه باد... .  

باد می وزد،برگ هاي باقیمانده را هم یکی یکی روانه می کند در آغوش خاک.شاخه ها عریان عریان می رقصند با ساز موزون باد. از میان پیاده روی شلوغ عبور می کنم ،باد میان چادرم گیر کرده انگار به محض ورودم به کافه ،باد همچون مجرمی می گریزد و چادرم آرام می گیرد.
جاي همیشگی مان می نشینم. خالی است خالی تر از همیشه شايد.تنها نشسته ام و به جاي خالی ات نگاه می کنم .بیرون همچنان باد می وزد ،برخی آدمها شبیه باد می مانند ، بی هوا و بی اجازه می آیند،گرد وخاک می کنند ، آ

ادامه مطلب  

بله شیرین خانوم، این‌گونه بود*  

چند ساله بودم خدايا؟ چهار پنج سال؟ تب کرده بودم، در آتش تب می‌سوختم. شب بود، از خواب پریده بودم و تمام تنم خیس عرق بود، می‌لرزیدم و انگار گذاشته باشندم توی آتش. از خواب پریده بودم و می‌دیدم پدرم نشسته است بالاي سرم و دستمال خیسی را می‌کشد روی صورتم، دست‌هايم، پاهايم. اشک می‌ریختم، اشک که می‌ریختم چشم‌هايم می‌سوخت. خوب یادم هست دست دراز می‌کردم طرف پدرم، صدايش می‌زدم، می‌خواستم تمام شود و آن تنور لعنتی خاموش شود، اما خاموش نمی‌شد. تما

ادامه مطلب  

خواب هاروی (استفن کینگ)  

سلام دوستان بعد از مدتها دوباره برگشتم تا یه کتاب دیگه براتون بزارم.اين کتاب هم طبق معمول مانند کتاباي دیگه استفن کینگ در ژانر وحشت نوشته شده . صفحه اول کتابو براتون میزارم:
جانت پايِ سینک ظرفشویی می‌چرخد و، یکهو، چشمش می‌افتد به شوهرش که حدود سی سال است با هم زندگی می‌کنند. با تی‌شرت سفید و شلوارک بیگ‌ داگ نشسته پشت میز آشپزخانه او را تماشا می‌کند.
بقیه در ادامه مطلب!!!
 

ادامه مطلب  

 

گفتنی ها ، حرفايی که سالهاست چهازانو روسینم نشسته بودن رو ب(ب.ر) گفتم
گفتم ک خدا نگه تو یه بار نگفتی ببینی چی میشه 
جزهمون لحظه اول هیچی ب هیچی 
اصلا شعورش ب اين چیزا نمیرسه 
تازه بايد بهش هم احترام بزاری ک اهش دامنتو نگیره 
 خسته شدم خدا . اگ یه امتحانه نکن 
خدا بی انصافیه بخدا 
همین الانم تواين لحظه بازم پرکشیدم ب اينده و حسرت هاي مطلق گذشته 
 

ادامه مطلب  

عکس قدیمی (ارسالی)  

با تشکر از عزیز بزرگوار حاج علی اکبر قنبری بابت در اختیار گذاشتن اين تصویر جهت اشتراک گذاری آن در وبلاگ
 نفر اول از راست بلوز قهوه اي مرحوم حاج محمد مومنی ٢-مرحوم حاج رضا اصغری ٣- مرحوم حاج محمدحسین اصغری ٤- مرحوم حاج حیدر قنبری ٥-حاج غلامحسین سلطانی
نشسته مرحوم شاهمرادزاده از همراهان همشهریان ما در ايرانشهركارمند ادره پست ايرانشهر  نفر دوم حاج غلام كاویان نفر آخر نشسته مرحوم حاج محمد جان بخشی
___________________________________________________________
عزیزان هم

ادامه مطلب  

عکس قدیمی (ارسالی)  

با تشکر از عزیز بزرگوار حاج علی اکبر قنبری بابت در اختیار گذاشتن اين تصویر جهت اشتراک گذاری آن در وبلاگ
 نفر اول از راست بلوز قهوه اي مرحوم حاج محمد مومنی ٢-مرحوم حاج رضا اصغری ٣- مرحوم حاج محمدحسین اصغری ٤- مرحوم حاج حیدر قنبری ٥-حاج غلامحسین سلطانی
نشسته مرحوم شاهمرادزاده از همراهان همشهریان ما در ايرانشهركارمند ادره پست ايرانشهر  نفر دوم حاج غلام كاویان نفر آخر نشسته مرحوم حاج محمد جان بخشی
___________________________________________________________
عزیزان هم

ادامه مطلب  

 

میان اسباب و اثاث بسته‌بندی خانه نشسته‌ام. جمع کردن اين‌همه وسیله مرا از کت‌وکول انداخته و پهلویم درد می‌کند. آرزو می‌کنم اي‌کاش می‌شد براي یک ساعت هم که شده زمان متوقف شود و من بتوانم با شانه‌اي سبک به سکوت دنیا گوش دهم. اما صداي توی گوشم می‌گوید: «مامان حالش بده کسی نیست لباسشو عوض کنه...» حالا نشسته بودم تا اراده‌ام را جمع کنم بايد کاری می‌کردم. نرگس مدت‌هاست که ساکت شده، شايد هم من دیگر صدايش را نمی‌شنوم یا به حرف‌هايش گوش نمی‌ده

ادامه مطلب  

13*10- قعر  

- بالرحمن -
 
افتاده ام در چاهی که کندنش را از ۱۰ سال پیش -بی آن که بدانم- شروع کردم. حالا نه فقط به آب نرسیده ام, بلکه زمین سنگلاخ شده و طنابی هم نیست که بالا بکشدم. بی راه پیش و پس, فقط نشسته ام به تقلاي فکری که خودم می دانم راه به جايی نمی برد و اين کلاف پیچ در پیچ درون هزارتوی مغز هزارها گره می خورد. من باز هم به اضطرار افتاده ام و با وقاحت تمام نگاهم را دوخته ام به آن نقطه ی روشن بالاي چاه, به انتظار.
 
پ.ن: یادم باشد همیشه همه چیز اثر وضعی آنی ندارد.

ادامه مطلب  

وبلاگ..  

قبلنا به اين فکر کرده بودم ک یه روزی آدرس اين وبلاگ رو بدم به بانو... یه بار روز تولدش می‌خواستم اين کار و بکنم بعد فکر کردم شايد زود باشه... دیشب قبل از اينکه از هم جدا بشیم یه‌جا نشسته بودیم کنار خیابون ولیعصر بارون هم میومد، تقریبا بغلش کرده بودم و با هم حرف میزدیم... با به لاي حرف هاش گفت هیچوقت از پیش‌م نری‌ها! چرا آخه بايد پیش خودش اينجور فکری بکنه؟!؟ اينجا بود که تصمیم گرفتم آدرس وبلاگ و بهش بدم خودش بیاد اينا رو بخونه ببینه چقدر دوسش دارم

ادامه مطلب  

137- قدیس خانه  

- بالرحمن -
 
دراز کشیده ام روی مجموعه ی شزلون, صندلی و مبل, یک وری. مادرم کنارم نشسته است و روی صورتم ماسک گیاهی گذاشته. پا می‌شود, بوی توت فرنگی و گل مریم از پشت سرش بلند می شود. سرم ثابت است و مجبورم به سقف نگاه کنم. چند دقیقه ی اول به هیچ چیز فکر نمیکنم و چشمم به ساعت است تا یک ربع تمام شود. حشره اي کنار یکی از چراغ ها حرکت میکند. نمیدانم چرا یادم می آید به م. گفته ام که باران یک بستر است. بعد هم پشت بندش صدايی می‌خواند: مریم در مریم دویده. فکر می‌ک

ادامه مطلب  

 

زهرا روی صندلی‌اش نشسته و من پشت چرخ خیاطی. بیست سال را با هم پشت سر گذاشته‌ايم. زهرا می‌تواند بگوید: «ماما» همان اولین کلمه‌اي که یاد گرفته بود. می‌تواند روی صندلی‌اش بنشیند، می‌تواند راه برود و وقتی‌که توی آینه خودش را می‌بیند؛ بخندد.حالا دیگر تشنج نمی‌کند و من نمی‌ترسم اگر اين اتفاق افتاد آماده نباشم. دیگر نمی‌ترسم ممکن است او را گم کنم.زهرا توی دفترش خط‌خطی می‌کند کاری که بیشتر از هر چیز دیگر دوست دارد و صدايم می‌زند: «ماما». با

ادامه مطلب  

 

زهرا روی صندلی‌اش نشسته و من پشت چرخ خیاطی. بیست سال را با هم پشت سر گذاشته‌ايم. زهرا می‌تواند بگوید: «ماما» همان اولین کلمه‌اي که یاد گرفته بود. می‌تواند روی صندلی‌اش بنشیند، می‌تواند راه برود و وقتی‌که توی آینه خودش را می‌بیند؛ بخندد.حالا دیگر تشنج نمی‌کند و من نمی‌ترسم اگر اين اتفاق افتاد آماده نباشم. دیگر نمی‌ترسم ممکن است او را گم کنم.زهرا توی دفترش خط‌خطی می‌کند کاری که بیشتر از هر چیز دیگر دوست دارد و صدايم می‌زند: «ماما». با

ادامه مطلب  

 

چقدر دلم میخواست اين صفحه ی لعنتی رو بشکنم تا بتونم ببینمتون . تک تک شمايی رو که کنارم بودین .همیشه بودین. چقد دلم میخواست به یه قهوه دعوتتون کنم. بعد بشینیم دورهمو بهتون بگم چقد غصه ر و دلمه  . از اسکرین شات نترسم ، از قضاوت شدن نترسم . دلم میخواد بشینم روبروتون و بگم واسه چی از بابام متنفرم ، بگم تو اين شیش سال چی به سرم اومده . بگم براچی الان صورتم خیسه و بدنم سرد . بگم دلم چرا انقد غصه داره . دلم میخواد وقتی دارین قهوه هاتونو مزه میکنین اشکامو ب

ادامه مطلب  

 

چقدر دلم میخواست اين صفحه ی لعنتی رو بشکنم تا بتونم ببینمتون . تک تک شمايی رو که کنارم بودین .همیشه بودین. چقد دلم میخواست به یه قهوه دعوتتون کنم. بعد بشینیم دورهمو بهتون بگم چقد غصه ر و دلمه  . از اسکرین شات نترسم ، از قضاوت شدن نترسم . دلم میخواد بشینم روبروتون و بگم واسه چی از بابام متنفرم ، بگم تو اين شیش سال چی به سرم اومده . بگم براچی الان صورتم خیسه و بدنم سرد . بگم دلم چرا انقد غصه داره . دلم میخواد وقتی دارین قهوه هاتونو مزه میکنین اشکامو ب

ادامه مطلب  

 

تنها چیزی که اين روزا میتونه خوشحالم کنه دون پاشیدن ولسه گنجشکاست . یه ظرف بزرگ گندم گذاشتم روی میز کنار دستم و صبح به صبح یه مشت میپاشم رو بالکن اتاقم . بعد گوش تیز میکنم تا صداي نوک زدناشونو بشنوم . فکر کنم حداقل پنج شیش تا باشن . تا حالا موقع دون خوردن نگاهشون نکردم . دوس ندارم بترسونمشون . راستی شنیدین میگن گرد مرگ نشسته بود رو تنش ؟  پارسال با مسی رفته بودیم بیرون. وقتی داشتیم برمیگشتیم دم در وايسادیم براي خداحافظی یهو یه صداي جیغ مانند شنی

ادامه مطلب  

 

تنها چیزی که اين روزا میتونه خوشحالم کنه دون پاشیدن ولسه گنجشکاست . یه ظرف بزرگ گندم گذاشتم روی میز کنار دستم و صبح به صبح یه مشت میپاشم رو بالکن اتاقم . بعد گوش تیز میکنم تا صداي نوک زدناشونو بشنوم . فکر کنم حداقل پنج شیش تا باشن . تا حالا موقع دون خوردن نگاهشون نکردم . دوس ندارم بترسونمشون . راستی شنیدین میگن گرد مرگ نشسته بود رو تنش ؟  پارسال با مسی رفته بودیم بیرون. وقتی داشتیم برمیگشتیم دم در وايسادیم براي خداحافظی یهو یه صداي جیغ مانند شنی

ادامه مطلب  

نشانه  

از روزی که امده ام فقط خانه داری کردم...
با تمام توانم به خانه رسیدم کاری که توی اين سالها نکرده  بودم...
مرتب هم هست ولی نه ان برقی که به اندازه وقت گذاشتنم باشد...
نمیدانم اما راحت نیستم...
توی یک اضطرار عجیبی به سر میبرم، خانه ماندنم شوقم را گرفته حس میکنم...
نمیدانم یک جور رخوت شايد، شايد هم به خاطر شرايط است... خودم هم میدانم الان وقت خانه داری نیست
بايد دست بجنبانم براي یک کاری...
نمیدانم چرا دست و دلم نمیرود پی اش یک نیرویی مقابلم است که جنگ میط

ادامه مطلب  

نشانه  

از روزی که امده ام فقط خانه داری کردم...
با تمام توانم به خانه رسیدم کاری که توی اين سالها نکرده  بودم...
مرتب هم هست ولی نه ان برقی که به اندازه وقت گذاشتنم باشد...
نمیدانم اما راحت نیستم...
توی یک اضطرار عجیبی به سر میبرم، خانه ماندنم شوقم را گرفته حس میکنم...
نمیدانم یک جور رخوت شايد، شايد هم به خاطر شرايط است... خودم هم میدانم الان وقت خانه داری نیست
بايد دست بجنبانم براي یک کاری...
نمیدانم چرا دست و دلم نمیرود پی اش یک نیرویی مقابلم است که جنگ میط

ادامه مطلب  

حزین لاهیجی..ای وای بر اسیری كز یاد رفته باشد  

حزین لاهیجیاي واي بر اسیری كز یاد رفته باشددر دام مانده باشد، صیّاد رفته باشدآه از دمی كه تنها با داغ او چو لالهدر خون نشسته باشم چون باد رفته باشدخونش به تیغ حسرت یارب حلال باداصیدی كه از كمندت آزاد رفته باشداز آه دردناكی سازم خبر دلت راروزی كه كوه صبرم بر باد رفته باشدپر شور از حزین است امروز كوه و صحرامجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

ادامه مطلب  

حزین لاهیجی..ای وای بر اسیری كز یاد رفته باشد  

حزین لاهیجیاي واي بر اسیری كز یاد رفته باشددر دام مانده باشد، صیّاد رفته باشدآه از دمی كه تنها با داغ او چو لالهدر خون نشسته باشم چون باد رفته باشدخونش به تیغ حسرت یارب حلال باداصیدی كه از كمندت آزاد رفته باشداز آه دردناكی سازم خبر دلت راروزی كه كوه صبرم بر باد رفته باشدپر شور از حزین است امروز كوه و صحرامجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1